تحقيق آماده درباره علم‌ و فرضيه

تحقيق-آماده-درباره-علم‌-و-فرضيه
توضیحات کوتاه و لینک دانلود
امروز براي شما پژوهشگران عزيز يک مقاله آماده درباره علم‌ و فرضيه آماده دانلود قرار داديم مي توانيد به عنوان تحقيق ارايه دهيد همچنين با قابليت ويرايش در فرمت فايل ورد مي باشد

📥 دانلود - Download

لیست فایل های مشابه

لینک کوتاه : https://yektafile.ir/?p=6676

توضیحات کامل در مورد فایل

دانلود تحقيق آماده درباره علم‌ و فرضيه در قالب فايل ورد با قابليت ويرايش


امروز براي شما پژوهشگران عزيز يک مقاله آماده درباره علم‌ و فرضيه آماده دانلود قرار داديم مي توانيد به عنوان تحقيق ارايه دهيد همچنين با قابليت ويرايش در فرمت فايل ورد مي باشد

جزييات فايلي که دانلود خواهيد کرد بصورت زير مي باشد


عنوان : علم‌ و فرضيه
فرمت فايل : ورد doc ) word )
قابليت اجرا با نسخه هاي آفيس : 2013 تا آخرين نسخه
قابليت ويرايش بعد خريد : دارد
امکان پرينت گرفتن : بدون هيچ گونه مشکل در چاپ
تعداد صفحه : 22

قسمتي از متن انتخاب شده از داخل فايل به صورت زير است


‌ميزگردي‌ با حضور كارل‌ پوپر و ديگران‌
ترجمه: شهرام‌ انصاري‌

نوشتار حاضر، حاصل‌ گفت‌وگويي‌ است‌ كه‌ ميان‌ كارل‌ پوپر،() و چند تن‌ از صاحب‌نظران‌ (رمان‌ سِكِسل،() روپرت‌ ريدل،() فريدريخ‌ والنر() و پاول‌ واينگارتنر(» صورت‌ گرفت. اين‌ گفت‌وگوها عمدتاً‌ پيرامون‌ برخي‌ ديدگاههاي‌ پوپر است. پوپر علم‌ را جستجوي‌ حقيقت‌ از راه‌ انتقادي‌ مي‌داند به‌ اين‌ بيان‌ كه‌ ما نظريه‌هايي‌ را مي‌سازيم‌ و با اين‌ پرسش‌ كه‌ «آيا اين‌ نظريه‌ صحيح‌ است‌ يا خير؟» به‌ تحقيق‌ در جهان‌ مي‌پردازيم. البته‌ به‌ عقيدة‌ وي‌ ما هيچگاه‌ به‌ يقين‌ نخواهيم‌ رسيد و همين‌ خطاپذيري‌ علم‌ است‌ كه‌ دانشمند را از سيانتيست‌ (علم‌پرست) جدا مي‌كند. همچنين‌ وي‌ معتقد است‌ كه‌ تاريخ‌ علم، نظرية‌ وي‌ را تأييد مي‌كند. پس‌ از توضيح‌ اين‌ مطالب‌ از سوي‌ پوپر، افراد حاضر در اين‌ گفت‌وگو به‌ اظهار نظر مي‌پردازند و ضمن‌ قبول‌ ديدگاههاي‌ وي‌ به‌ برخي‌ نكات‌ اشاره‌ مي‌كنند. از جمله‌ مباحثي‌ كه‌ در اين‌ گفت‌وگو به‌ آن‌ پرداخته‌ مي‌شود تمايز الهيات‌ از علم‌ است‌ و اظهار مي‌شود ابطال‌پذيري‌ و محتواي‌ تجربة‌ گزاره‌ها اساس‌ تمايز ميان‌ متافيزيك‌ و علم‌ را تشكيل‌ مي‌دهد كه‌ اين‌ تمايز با تمايزي‌ كه‌ حلقة‌ وين‌ گذاشت‌ اختلاف‌ دارد. همچنين‌ در اين‌ گفت‌وگو از نقش‌ متافيزيك‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آمده‌ و گفته‌ مي‌شود بايد با متافيزيك‌ محترمانه‌ رفتار شود.
پوپر: «علم‌ و فرضيه» عنوان‌ يكي‌ از كتابهاي‌ "هانري‌ پوآنكاره"() است‌ كه‌ در ضمن‌ يكي‌ از بهترين‌ كتاب‌هاي‌ فلسفه‌ علوم‌ نيز محسوب‌ مي‌شود؛ به‌ اين‌ جهت‌ من‌ نام‌ آن‌ را براي‌ موضوع‌ امروز انتخاب‌ كرده‌ام. ميل‌ دارم‌ صحبتم‌ را با اعتراضي‌ نسبت‌ به‌ علوم‌ طبيعي‌ آغاز كنم. امروزه‌ علم‌ تحت‌ نفوذ جريانهاي‌ مدرن‌ شكاكانه‌ قرار دارد. به‌ علم‌ نه‌ تنها از خارج‌ بلكه‌ از داخل‌ هم‌ حمله‌ مي‌شود. اما من‌ فكر مي‌كنم‌ كه‌ علوم‌ طبيعي‌ هم‌ مانند موسيقي‌ و شعر و نقاشي‌ بزرگترين‌ توانايي‌ مغز انسان‌ است. البته‌ از همه‌ چيز سوءاستفاده‌ مي‌شود. همچنين‌ از موسيقي‌ و نقاشي‌ هم‌ مي‌توان‌ سوءاستفاده‌ كرد و هم‌اينك‌ از آنها سوءاستفاده‌ مي‌شود و بدين‌ترتيب‌ از همة‌ علوم‌ سوءاستفاده‌ مي‌شود. فقط‌ به‌ كمك‌ علم‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ خود را از باتلاقي‌ كه‌ در آن‌ افتاده‌ايم، بيرون‌ آورد. البته‌ اين‌ طنين‌ چيزي‌ را دارد كه‌ امروزه‌ آن‌ را سيانتيستي() مي‌نامند.

‌‌اتهام‌ علم‌پرستي‌ مناسب‌ نيست‌
از اين‌ جهت‌ من‌ ميل‌ دارم‌ بگويم‌ كه‌ اتهام‌ علم‌پرستي‌ در مورد دانشمندان‌ مناسب‌ نيست. هيچكدام‌ از بزرگترين‌ دانشمندان، سيانتيست‌ (علم‌ پرست) نبوده‌اند. تمام‌ دانشمندان‌ بزرگ‌ در برابر علم‌ شكاك‌ و محتاط‌ بوده‌اند. آنها مي‌دانستند كه‌ چقدر دانش‌ ما اندك‌ است. براي‌ مثال، به‌ سختي‌ مي‌توان‌ هانري‌ پوآنكاره‌ را به‌ علم‌پرستي‌ متهم‌ كرد. نيوتن‌ كه‌ يكي‌ از بزرگترين‌ انسانها و احتمالاً‌ بزرگترين‌ دانشمند بود، از خود همچون‌ جوان‌ كوچكي‌ كه‌ در ساحل‌ دريا نشسته‌ و با شنها و صدفها بازي‌ مي‌كند و درياي‌ بيكرانِ‌ مجهولات‌ در پيش‌روي‌ او قرار دارد صحبت‌ مي‌كند. تصور مي‌كنم‌ كه‌ تمام‌ دانشمندان‌ واقعي‌ هم‌ مانند نيوتن‌ فكر مي‌كردند. آنها دانستند كه‌ ما هيچ‌چيز نمي‌دانيم‌ و در قلمرويي‌ كه‌ براساس‌ علم‌ پايه‌ريزي‌ شده‌ نيز، همه‌ چيز كاملاً‌ غير مطمئن‌ است. همانطوري‌كه‌ همه‌ شما مي‌دانيد نظرية‌ اينشتين‌ كم‌ و بيش‌ جاي‌ نظرية‌ نيوتن‌ را گرفت. روال‌ كار در علم‌ همين‌ است.
تقريباً‌ تا صد سال‌ پيش‌ انسان‌ تصور مي‌كرد كه‌ قلمرو علم‌ مكانيك‌ نيوتن، همه‌ علم‌ را فراگرفته‌ است. حدود سالهاي‌ 1890 حوزة‌ جديدي‌ با كشف‌ الكترون‌ توسط‌ جيمزتامسون‌ بوجود آمد. علم‌ الكترونيك‌ انقلابي‌ در علوم‌ بوجود آورد كه‌ به‌ زحمت‌ كسي‌ خارج‌ از علم‌ متوجه‌ آن‌ مي‌شد و ما امروزه‌ در اين‌ علم‌ الكترونيك‌ زندگي‌ مي‌كنيم. در اين‌ انقلاب‌ دوره‌هاي‌ مختلفي‌ وجود دارد كه‌ من‌ نمي‌خواهم‌ درباره‌ آن‌ صحبت‌ كنم. چيزي‌ كه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه، علم‌ اثر انسان‌ است‌ و به‌ عنوان‌ اثر انسان‌ خطاپذير است. فقط‌ همين‌ فهم‌ خطاپذير بودن‌ علم‌ است‌ كه‌ دانشمندان‌ را از سيانتيستها (علم‌ پرستها) جدا مي‌كند. چون‌ اگر سيانتيسم‌ (علم‌ پرستي) اصلاً‌ چيزي‌ است، پس‌ ايمان‌ كور و مسلم‌ به‌ علم‌ مي‌باشد.
اما اين‌گونه‌ ايمان‌ كور در ميان‌ دانشمندان‌ واقعي‌ وجود ندارد. و بدين‌ جهت‌ شايد اتهام‌ سيانتيسم‌ (علم‌ پرستي) اتهام‌ مناسب‌ برخي‌ از ايده‌هاي‌ عمومي‌ علم‌ باشد. اما نسبت‌ به‌ خود دانشمندان‌ چنين‌ اتهامي‌ روا نيست.
ما حتي‌ نمي‌دانستيم‌ كه‌ آب‌ چيست‌
در علم، دانش‌ به‌ اين‌ معني‌ كه‌ معمولاً‌ در زبان‌ آلماني‌ از آن‌ صحبت‌ مي‌شود وجود ندارد. دانش‌ علمي، دانش‌ نيست، فقط‌ دانش‌ حدسي() است. امكان‌ دارد كه‌ در مركز علم، جايي‌ كه‌ ما از همه‌ كمتر حدس‌ مي‌زنيم‌ تغييراتي‌ ايجاد شود، بطوري‌ كه‌ همه‌ چيز تغيير كند. شايد بهترين‌ مثال‌ براي‌ اين‌ موضوع‌ كشف‌ آب‌ سنگين‌ باشد. من‌ خوب‌ مي‌توانم‌ بخاطر بيآورم‌ زماني‌ را كه، خيلي‌ جوان‌ بودم‌ در ميان‌ شيميدان‌ها غوغايي‌ بپاشد و آن‌ هنگامي‌ بود كه، آقاي‌ "هارولد اورِ‌ي"() در سال‌ 1932 آب‌ سنگين‌ را كشف‌ كرد. آب‌ به‌ فرمول‌H2Oمركز اصلي‌ مطمئن‌ترين‌ چيز در تمام‌ علم‌ شيمي‌ بود. اگر انسان‌ يك‌ چيز را مي‌شناخت، آن‌ آب‌ بود. تمام‌ وزن‌هاي‌ اتمي‌ براساس‌ اكسيژن‌ و ئيدروژن‌ تعيين‌ مي‌شدند، يعني‌ تمام‌ علم‌ شيمي‌ بر روي‌ آب‌ قرار داشت‌ و بعداً‌ معلوم‌ شد كه، ما آب‌ را نمي‌شناختيم‌ و نمي‌دانستيم‌ كه‌ انواع‌ مختلفي‌ از ئيدروژن‌ وجود دارد و ما نمي‌دانستيم‌ كه‌ فقط‌ عنصري‌ بنام‌ ئيدروژن‌ در پيشمان‌ نيست، بلكه، مخلوطي‌ از انواع‌ مختلف‌ ئيدروژن، يعني‌ ايزوتوپها را داريم. هميشه‌ وضع‌ به‌ همين‌ منوال‌ است. ما نمي‌دانيم‌ در كجا انقلاب‌ مي‌شود يا در كجا كشف‌ جديدي‌ روي‌ مي‌دهد. ما نمي‌توانيم‌ اين‌ مسائل‌ را پيش‌بيني‌ كنيم.
كشف‌ بزرگ‌ جديد ديگر نظريه‌ «نسبيت»() اينشتين‌ بود. كه‌ به‌ نظر من‌ در تئوري‌ علم‌ تأثير بسياري‌ داشت. نمي‌دانم‌ آيا اينشتين‌ در مقابل‌ نيوتن‌ حق‌ دارد يا نه‌ هيچ‌كس‌ نمي‌داند. اما مسلم‌ است‌ كه، اينشتين‌ به‌ ما نشان‌ داد نظرية‌ نيوتن‌ در صورت‌ امكان‌ و حتي‌ حدساً‌ بايد تصحيح‌ شود. در اين‌ زمان‌ بر روي‌ نظرية‌ نيوتن‌ امتحانات‌ و آزمايشهاي‌ زيادي‌ انجام‌ شد. اين‌ نظرية‌ نيوتن‌ جهان‌ را تحت‌ سيطره‌ ما قرارداد. با نظرية‌ نيوتن‌ در دنيايي‌ زندگي‌ مي‌كرديم‌ كه‌ مي‌توانستيم‌ آن‌را بفهميم، يعني‌ فكر مي‌كرديم‌ كه‌ آن‌را مي‌فهميم‌ و بعد اينشتين‌ آمد و نشان‌ داد كه‌ همة‌ مشاهدات‌ و آزمايشهايي‌ كه‌ از نظرية‌ نيوتن‌ پشتيباني‌ مي‌كردند به‌ عنوان‌ پشتيباني‌ يك‌ تئوري‌ كامل‌ ديگر، مي‌توانند تبيين‌ شوند. در پيشگويي‌ هر دو نظريه‌ هيچ‌ فرقي‌ وجود نداشت، اما اينشتين، يك‌ نظرية‌ كامل‌ ديگر ارائه‌ داد. وقتي‌ كه‌ انسان‌ فهم‌ قديم‌ جهان‌ را با فهم‌ جديدي‌ كه‌ نظرية‌ اينشتين‌ ارائه‌ داد مقايسه‌ مي‌كند، فهم‌ قديم‌ جهان‌ بسيار سطحي‌ به‌ نظر مي‌رسد. در اين‌ فهم‌ جديد برخي‌ از مسائل‌ غيرقابل‌ حل‌ در نظريه‌ نيوتن‌ نيز، قابل‌ حل‌ شده‌اند.

‌‌جهان‌ ادراك‌ نمي‌شود، بلكه‌ ساخته‌ مي‌شود
نمي‌خواهم‌ بگويم‌ نظرية‌ نيوتن‌ غلط‌ و نظرية‌ اينشتين‌ صحيح‌ است، بلكه‌ مراد من‌ اين‌ است‌ كه‌ در اين‌ مثال‌ خيلي‌ واضح‌ مي‌بينيم‌ كه‌ در علم‌ و همچنين‌ در مطمئن‌ترين‌ و بهترين‌ علم، هميشه‌ با دانش‌ حدسي‌ سرو كار داريم. چيزي‌ كه‌ مي‌خواهم‌ دربارة‌ علم‌ بگويم‌ بطور خلاصه‌ بصورت‌ زير فرموله‌ مي‌شود: علم‌ دريافت‌ داده‌هاي‌ حسي() نيست، كه‌ در ما از طريق‌ چشمها و گوشها به‌ جريان‌ خود ادامه‌ دهند و ما آن‌ را به‌ طريقي‌ مخلوط‌ كرده‌ و با تداعي() معاني‌ آن‌ را ارتباط‌ دهيم‌ و بعد آن‌ را به‌ نظريه‌ تبديل‌ كنيم. علم‌ از نظريه‌هايي‌ تشكيل‌ شده‌ است‌ كه‌ اثر ماست. ما نظريه‌ مي‌سازيم، با اين‌ نظريه‌ها وارد جهان‌ مي‌شويم، دربارة‌ دنيا فعالانه‌ تحقيق‌ مي‌كنيم‌ و مي‌بينيم‌ كه‌ چه‌ چيزهايي‌ مي‌توانيم‌ از جهان‌ به‌ عنوان‌ اطلاعات‌ كسب‌ و از يكديگر جدا كنيم. جهان‌ به‌ ما اطلاعاتي‌ نمي‌دهد، وقتي‌ كه‌ با اين‌ سؤ‌ال‌ به‌ جهان‌ وارد شويم، از جهان‌ مي‌پرسيم‌ آيا اين‌ نظريه‌ يا آن‌ نظريه‌ صحيح‌ يا غلط‌ است‌ و بعد سعي‌ مي‌كنيم‌ كه‌ بطور اساسي‌ دربارة‌ اين‌ سؤ‌الات‌ تحقيق‌ نماييم‌ بدون‌ آنكه‌ اطمينان‌ پيدا كنيم.
ما مي‌توانيم‌ در علم‌ به‌ دنبال‌ حقيقت‌ برويم‌ و اين‌ كار را مي‌كنيم. حقيقت‌ يك‌ ارزش‌ اساسي‌ است. به‌ چيزي‌ كه‌ ما نمي‌توانيم‌ برسيم، اطمينان‌ است. بايد از اطمينان‌ صرف‌ نظر كنيم. هرگز نمي‌توانيم‌ به‌ اطمينان‌ و يقين‌ برسيم. تمام‌ آنچه‌ كه‌ مي‌توان‌ انجام‌ داد اين‌ است‌ كه‌ نظريه‌هايي‌ را كه‌ بوجود آورده‌ايم‌ با انتقاد به‌ خود، امتحان‌ كنيم‌ و ديگر اين‌كه‌ خودمان‌ سعي‌ كنيم‌ نظريه‌هايمان‌ را برهم‌ بزنيم‌ يا با آن‌ مخالفت‌ كنيم.
مسئله‌ اساسي‌ در علم، طرز تفكر انتقادي‌ است. بنابراين‌ ابتدا ما نظريه‌ها را بوجود مي‌آوريم‌ و بعد آن‌ را مورد نقد قرار مي‌دهيم. از آنجايي‌ كه‌ در برابر نظريه‌هايمان‌ به‌ عنوان‌ انسان‌ قرار داريم‌ بنابراين‌ معمولاً‌ به‌ جاي‌ نقد نظريه‌هايمان‌ از آنها دفاع‌ مي‌كنيم‌ يعني‌ نظريه‌هاي‌ ما همچون‌ مسابقه‌ دوستي‌ - دشمني‌ بينِ‌ دانشمندان‌ مي‌باشند. اگر من‌ با نظر انتقادي‌ كافي‌ به‌ نظريه‌ام‌ نگاه‌ نكنم، صدها انسان‌ ديگر هستند كه‌ با نظر انتقادي‌ به‌ آن‌ نگاه‌ مي‌كنند. انسان‌ بايد اين‌ نظريه‌ انتقادي‌ را تحسين‌ كند.
چيزي‌ را كه‌ انسان‌ نبايد تحسين‌ كند اين‌ است‌ كه‌ انتقاد اكثراً‌ شخصي‌ شود. انسان‌ همينطور است. تقريباً‌ هميشه‌ انتقادهاي‌ وارده‌ به‌ نظريه‌ها كم‌ و بيش‌ درباره‌ صاحبان‌ نظريه‌ها هم‌ اعمال‌ مي‌شود. اين‌ ضعف‌ انسان‌ است‌ و انسان‌ بايد اصولاً‌ در برابر آن‌ مقاومت‌ كند. اما تقريباً‌ اميدي‌ نيست‌ بنابراين‌ انسان‌ بايد آن‌ را تحمل‌ كند ولي‌ نقد شخصي‌ باز هم‌ پيش‌ مي‌آيد. اما اگر انسان‌ هرچه‌ بيشتر انتقاد كند، به‌ دلايل‌ تربيتي‌ و نيز براي‌ دموكراسي() بسيار با اهميت‌ است. شايد ايده‌آلي‌ غيرقابل‌ دسترس‌ باشد اما به‌ هر حال‌ براي‌ دانشمندان‌ حداقل‌ يك‌ ايده‌آل‌ مهم‌ و فوري‌ مي‌باشد و آن‌ اينكه‌ انسان‌ تمام‌ انتقادها را بطور جدي‌ انجام‌ دهد. انتقادي‌ را كه‌ من‌ ذكر كردم، يعني‌ انتقاد به‌ علم‌ پرستي، انتقاد واقعي‌ نيست. اگر اين‌ انتقاد مطابق‌ با واقعيت‌ باشد، بايد منتقد علم‌پرستي‌ به‌ موارد معيني‌ اشاره‌ كند كه‌ دانشمندان‌ خيلي‌ دگم() فكر مي‌كنند و خيلي‌ به‌ علم‌ ايمان‌ دارند. چنين‌ مواردي‌ كه‌ به‌ دانشمندان‌ مربوط‌ مي‌شوند خيلي‌ نادرند. منتقدين‌ علم‌پرستي‌ خودشان‌ خيلي‌ دگم‌ هستند و خيلي‌ مسلم‌ مي‌دانند كه‌ هركسي‌ دگم‌ است. دانشمندان‌ كساني‌ هستند كه‌ اكثراً‌ اينطور نيستند.

‌‌روح‌ سطل‌ مانند وقيف‌ نورنبرگ()
تئوري‌ علم‌ من‌ خيلي‌ ساده‌ است. ما هستيم‌ كه‌ تئوري‌هاي‌ علمي‌ را بوجود مي‌آوريم. ما هستيم‌ كه‌ تئوريهاي‌ علمي‌ را مورد انتقاد قرار مي‌دهيم. اين‌ تمام‌ تئوري‌ علم‌ است. ما تئوريها را اختراع‌ مي‌كنيم‌ و آنها را از بين‌ مي‌بريم. ما مسائل‌ جديدي‌ بوجود مي‌آوريم‌ و به‌ وضعيتي‌ مي‌رويم‌ كه‌ در آن‌ تئوريهاي‌ جديدي‌ اختراع‌ مي‌كنيم، اگر بتوانيم. بطور خلاصه، اين‌ علم‌ و تاريخ‌ علم‌ است. تئوري‌ مرسوم‌ كاملاً‌ طوري‌ ديگر است. من‌ نام‌ تئوري‌ مرسوم‌ را تئوري‌ سطل‌ نفس‌ انساني‌ مي‌نامم. سر ما مثل‌ يك‌ سطل‌ مي‌ماند. اين‌ سطل‌ يا سر داراي‌ سوراخ‌هايي‌ است‌ كه‌ اطلاعات‌ از جهان‌ وارد آن‌ مي‌شوند. تئوري‌ اساسي‌ تعليم‌ و تربيت‌ نيز چنين‌ است. تئوري‌ قيف‌ مثل‌ تئوري‌ روند يادگيري‌ است. روي‌ اين‌ سطل‌ قيفي‌ قرار دارد و انسان‌ از آنجا دانش‌ را به‌ درون‌ آن‌ مي‌ريزد. اين‌ تئوري‌ مرسوم‌ است. حقيقت‌ اين‌ است‌ كه‌ تعليم‌ و تربيت‌ ما طوري‌ است‌ كه‌ ما بچه‌ها را با جوابها به‌ انديشه‌ وا مي‌داريم‌ بدون‌ آنكه‌ آنها سؤ‌الي‌ كرده‌ باشند. ما به‌ سؤ‌الهايي‌ كه‌ آنها مي‌كنند گوش‌ نمي‌كنيم.

‌‌جوابهاي‌ سؤ‌ال‌ نشده‌ و سؤ‌الهاي‌ جواب‌ داده‌ نشده‌
تعليم‌ و تربيت‌ عادي‌ چنين‌ است: جوابهاي‌ سؤ‌ال‌ نشده‌ و سؤ‌الهاي‌ جواب‌ داده‌ نشده. تعليم‌ و تربيت‌ ما اساساً‌ همين‌ است. اما طوري‌ است‌ كه‌ نه‌ تنها انسان، بلكه‌ تمام‌ ارگانيسمها() بطور مداوم‌ از جهان‌ سؤ‌الاتي‌ مي‌كنند و دائماً‌ در تلاشند تا مسائل‌ را حل‌ كنند. من‌ از خودم‌ نقل‌ مي‌كنم.....: «از جاندار تك‌ياخته() تا اينشتين‌ فقط‌ يك‌ قدم‌ راه‌ است.» اگر مي‌خواهيد به‌ اين‌ مسئله‌ ايمان‌ پيدا كنيد، به‌ شما پيشنهاد مي‌كنم‌ كه‌ كتاب‌ بسيار ارزشمند آقاي‌ ي. اس. ينينگز(J-S. Jennings) () به‌ نام‌ «رفتار ارگانيسمهاي‌ ساده» را بخوانيد. ساده‌ترين‌ ارگانيسمها مداوماً‌ از جهان‌ سؤ‌ال‌ مي‌كنند و هميشه‌ سعي‌ مي‌كنند كه‌ مسائل‌ را حل‌ كنند. جايي‌ كه‌ هيچ‌ سؤ‌الي‌ نشود جوابها نمي‌توانند فهميده‌ شوند. البته‌ اغلب‌ سؤ‌الها منجر به‌ از بين‌ رفتن‌ ارگانيسم‌ مي‌شوند.
تمام‌ ارگانيسمها مداوم‌ مسائلي‌ طرح‌ و آن‌ را حل‌ مي‌كنند و به‌ اين‌ لحاظ، علم‌ اصولاً‌ چيزي‌ بجز ادامة‌ فعاليت‌ ارگانيسمهاي‌ ساده‌ نيست. فرق‌ بزرگي‌ بين‌ جاندار تك‌ ياخته‌اي‌ و اينشتين‌ وجود دارد و به‌ اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ اينشتين‌ در مقابل‌ حل‌ مسائل‌ خود با نقادي() قرار دارد. اين‌ كار را فقط‌ او مي‌تواند انجام‌ دهد چون‌ زبان‌ انساني‌ وجود دارد كه‌ ما در آن‌ حل‌ مسائل‌ خود را مي‌توانيم‌ به‌ صورت‌ فرمول‌ بيان‌ كنيم. به‌ اين‌ ترتيب‌ ما حل‌ مسائلمان‌ را در خارج‌ از جسممان‌ قرار دهيم. مثل‌ ابزارهاي‌ ديگري‌ كه‌ ساخته‌ايم‌ بجاي‌ اينكه‌ بگذاريم‌ يك‌ غدة‌ ترشحي‌اي()كه‌ روي‌ نوك‌ انگشتمان‌ رشد كند - غدة‌ ترشحي‌ جوهر - و با آن‌ بنويسيم، يك‌ عدد پَر خلق‌ مي‌كنيم. اين‌ فرقي‌ است‌ كه‌ ما بين‌ انسان‌ و حيوان‌ وجود دارد.

‌‌سگ‌ پاولُف‌ خيلي‌ با هوشتر بود
مهمترين‌ اين‌ ابزار، زبان‌ انساني‌ است. حيوانات‌ هم‌ زبان‌ خود را دارند اما نمي‌توانند ادعايي‌ بكنند. آنها فقط‌ مي‌توانند حالات‌ دروني‌ خود را اطلاع‌ دهند و همانطور كه‌ آقاي‌ بوهلر() مي‌گويد، اطلاع‌ مي‌تواند در حيوانات‌ ديگر موجب‌ عكس‌العمل‌ شود. اما ما مي‌توانيم‌ تئوري‌خود را با زبان‌ فرموله‌ كنيم‌ و بعد مي‌توانيم‌ اين‌ تئوريها را مورد انتقاد قرار دهيم. انتقاد علم‌ انساني‌ را ممكن‌ مي‌كند. اهميت‌ زبان‌ و فرموله‌ كردن‌ از طريق‌ زبان‌ و اهميت‌ انتقاد نبايد از چشم‌ دور بماند. اين‌ واقعاً‌ مهمترين‌ مسئله‌ در اجتماع‌ انساني‌ است‌ و منجر به‌ علم‌ مي‌شود. به‌ طور مختصر اين‌ تئوري‌ علم‌ من‌ است‌ و من‌ فرقي‌ با نظرية‌ سطل‌ نفس‌ انساني‌ قائل‌ شده‌ام‌ كه‌ مي‌تواند به‌ عنوان‌ تئوري‌ استقرأ() عنوان‌ شود. تئوري‌ استقرأ از اين‌ قرار است: ما از اطلاعاتي‌ كه‌ با حواسمان‌ در خود دريافت‌ مي‌كنيم، ياد مي‌گيريم، و با تكرار فرامي‌گيريم‌ كه‌ قانونمندي() چيست. به‌ عقيده‌ من‌ ما فقط‌ از طريق‌ فعاليت‌ و عمل‌ ياد مي‌گيريم‌ و نه‌ از طريق‌ ساكت‌ بودن. سگ‌ معروف‌ پائولُف‌ كه‌ اشتباهاً‌ با عكس‌العمل‌ شرطي‌ ياد گرفت‌ مثل‌ همه‌ سگها به‌ غذا خوردن‌ فعالانه‌ علاقمند بود. اگر او به‌ غذا خوردن‌ فعالانه‌ علاقه‌ نمي‌داشت‌ هيچ‌ چيز ياد نمي‌گرفت. بنابراين‌ او اين‌ تئوري‌ را براي‌ خودش‌ طرح‌ كرد: وقتي‌ كه‌ زنگ‌ به‌ صدا در بيآيد غذا آماده‌ است. اين‌ يك‌ نظريه‌ است‌ و عكس‌العمل‌ شرطي‌ نيست.
عكس‌العمل‌ شرطي‌ وجود ندارد، هيچ‌ تداعي‌ هم‌ وجود ندارد، همه‌ اينها نظريه‌هاي‌ مكانيستي‌ نامناسب‌ هستند. البته‌ من‌ به‌ نظريه‌ تداعي‌ احترام‌ مي‌گذارم‌ و نظريه‌ شرطي‌ عكس‌العمل‌ را به‌ عنوان‌ كوششهاي‌ جالب‌ قبول‌ دارم. اما اينها كوششهاي‌ اشتباه‌ هستند مثل‌ اكثر آزمايشهاي‌ ما. اين‌ آزمايشها هنوز زنده‌اند اما در حقيقت‌ مغلوب‌ شده‌اند. هيچ‌ تداعي‌اي‌ وجود ندارد. هيچ‌ عكس‌العملي‌ وجود ندارد، هيچ‌ عكس‌العمل‌ شرطي‌اي‌ وجود ندارد. فقط‌ فعاليت‌ وجود دارد، فقط‌ جستجوي‌ فعالانه‌ براي‌ كشف‌ قوانين‌ و ساختن‌ نظريه‌ وجود دارد و فقط‌ انتخاب‌ نظريه‌ وجود دارد. بطور خلاصه‌ اين‌ نظريه‌ شناخت‌ من‌ است.

‌‌كاغذ ابريشمي، نارنجكها() را واپس‌ مي‌زند
سكسل: نظريه، توضيحِ‌ ممكن‌ پديده‌هاست‌ و مشخصه‌ فيزيك‌ اين‌ است‌ كه‌ هيچوقت‌ صريح‌ نيست. هميشه‌ نشان‌ داده‌ مي‌شود كه‌ انسان‌ مي‌تواند چيزي‌ را پيشنهاد كند و بعضي‌ از داده‌ها را توضيح‌ دهد، اما هرگز نمي‌توان‌ نشان‌ داد كه‌ اين‌ توضيح‌ تنها امكان‌ است. اين‌ مسئله‌ را مي‌توان‌ با مثالهاي‌ زيادي‌ نشان‌ داد: در تولد فيزيك‌ اتمي، ژرژ تامسون() يك‌ مدل‌ اتمي‌ طرح‌ كرد كه‌ اساساً‌ اتم‌ از يك‌ ماده‌ سفت‌ تشكيل‌ شده‌ است. راترفورد() ذرات‌ آلفا() را به‌ داخل‌ اين‌ ماده‌ وارد كرد. او خود مي‌نويسد كه‌ از برگشت‌ تيرهاي‌ ذرات‌ تعجب‌ كرد. مثل‌ اينكه‌ نارنجك‌ به‌ كاغذ ابريشمي‌ پرتاب‌ مي‌كند و نارنجكها برمي‌گردند. اينجا ما مثال‌ روشني‌ براي‌ رد نظريه‌ بوسيله‌ آزمايش‌ داريم.
در مثال‌ ديگري‌ كه‌ مي‌توان‌ نشان‌ داد كه‌ دانشمندان‌ هم‌ به‌ فرضي‌ بودن‌ نظريه‌شان‌ آگاه‌ بودند. مثال‌ در اين‌ باره، سخن‌ ماكسول() درباره‌ خطوط‌ نيروي() فيزيكي‌ است. او فرض‌ مي‌كند و مي‌نويسد: "اگر ما با همين‌ فرض‌ بتوانيم‌ پديده‌هاي() جذب‌ مغناطيسي() را با پديده‌هاي‌ الكترو مغناطيس() ارتباط‌ دهيم، به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ نظريه‌اي‌ مي‌رسيم‌ كه‌ اشتباه‌ بودن‌ آن‌ را فقط‌ با آزمايش‌ مي‌توان‌ ثابت‌ كرد كه‌ به‌ طور اساسي، شناخت‌ ما را درباره‌ رشته‌ فيزيك‌ افزايش‌ مي‌دهد"، من‌ فكر مي‌كنم‌ خلاصه‌ بحث‌ بالا اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ از اشتباه‌ بودن‌ يك‌ نظريه‌ خيلي‌ چيزها ياد مي‌گيرد و چيزي‌ را كه‌ آقاي‌ پروفسور پوپر در تضاد روشني‌ با سيانتيسم‌ فرمودند، ما آن‌ را با وضوح‌ كامل‌ در اينجا مي‌بينيم.
من‌ هميشه‌ متعجبم‌ از اينكه‌ اين‌ همه‌ در تبليغات‌ از سيانتيسم‌ صحبت‌ مي‌شود. آنها علم‌ را با سحر و جادو() اشتباه‌ گرفته‌اند، همانطور كه‌ در قرن‌ هيجدهم‌ معمول‌ بود. مردم‌ هر چيزي‌ را كه‌ اسم‌ به‌ ظاهر علمي‌ دارد، مثلاً‌ كلمة‌ آنزيم() را در صحبتهايشان‌ بكار مي‌برند و به‌نظرشان‌ همه‌ چيز درست‌ مي‌شود.

‌‌ابطال() زود باورانه() چيست؟
من‌ ميل‌ دارم‌ كه‌ مسائل‌ زير را اضافه‌ كنم: ما مثالهاي‌ جالبي‌ براي‌ اين‌ موضوع‌ داريم‌ كه‌ چگونه‌ نظريه‌ها با آزمايش‌ مي‌توانند ابطال‌ شوند. اين‌ نظريه‌ها هرگز نمي‌توانند تصديق‌ شوند و هرگز ممكن‌ نيست‌ كه‌ وضوح‌ آنها نشان‌ داده‌ شود. اما اگر ما به‌ گذرگاه‌ بين‌ نيوتن‌ و اينشتين‌ نگاه‌ كنيم‌ كه‌ كاملاً‌ براساس‌ نظر ديگري‌ برپاست، اين‌ سؤ‌ال‌ مطرح‌ مي‌شود كه‌ آيا در اينجا هم‌ آزمايش‌ نقش‌ قاطعي‌ بازي‌ كرده‌ است‌ يا اينكه‌ آيا دو نظريه‌ براي‌ مدتي‌ پهلوي‌ هم‌ قرار نداشته‌اند، به‌ طوري‌ كه‌ هيچ‌ حرفي‌ از يك‌ ابطال‌پذيري‌ ساده‌ و زودباورانه‌ نمي‌تواند بوده‌ باشد. نظريه‌ اِتر را كه‌ اينشتين‌ رد كرد، اساس‌ نظريه‌ نيوتن‌ بود و مدتها با نتايج‌ تجربي‌ سازگار بود و حتي‌ امروزه‌ هم‌ مي‌توان‌ آن‌ را طوري‌ فرموله‌ كرد كه‌ با اين‌ آزمايشها هنوز هم‌ سازگار باشد. اينجا انسان‌ مي‌بيند كه‌ شيوه‌ ابطال‌ كردن‌ هنوز هم‌ بايد تكميل‌ شود تا با احتياط‌ همراه‌ باشد.
پوپر: چيزي‌ را كه‌ شما مي‌گوئيد، كاملاً‌ صحيح‌ است. چيزي‌ را كه‌ مي‌خواهم‌ بگويم‌ اين‌ است‌ كه‌ من‌ زماني‌ نظريه‌ زودباورانه‌ ابطال‌ را ارائه‌ كرده‌ بودم. از ابتدا در نوشته‌هايم‌ در سال‌ 1933 ميلادي‌ و بخصوص‌ 1934 ميلادي‌ تاكيد كردم‌ كه‌ انسان‌ از هر تكذيبي‌ مي‌تواند طفره‌ برود، اما مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ انسان‌ سعي‌ كند نظريه‌اش‌ را طوري‌ مطرح‌ كند كه‌ بتواند رد شود. اين‌ كار را اينشتين‌ در نظريه‌ نسبيت‌ خود واقعاً‌ كرد. براي‌ مثال‌ او گفت: اگر انحراف‌ نور قرمز در جاذبه، از نظر تجربي‌ صحيح‌ نباشد، از نظريه‌ خود صرف‌نظر مي‌كند. اين‌ مثال‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ چقدر براي‌ اينشتين‌ روشن‌ بود كه‌ انسان‌ بايد به‌ ابطال‌ توجه‌ كند. اگر هم‌ اينشتين، نظريه‌اش‌ را كنار مي‌گذاشت، مسلم‌ بود كه‌ بسياري‌ از پيروان‌ او مي‌گفتند: "نه، نه‌ انسان‌ نبايد از اين‌ نظريه‌ صرف‌نظر كند". مسلماً‌ نبايد انسان‌ هرگز نظريه‌اي‌ را كنار بگذارد. انسان‌ هنوز هم‌ مي‌تواند با كمك‌ فرضيه‌هاي‌ كمكي‌ يا وسايل‌ ديگر سعي‌ كند كه‌ نظريه‌اش‌ را نجات‌ دهد. اين‌ موضوع‌ را من‌ در كتابم‌ به‌ اسم‌ "منطق‌ تحقيق"() شرح‌ داده‌ام.
به‌عقيده‌ من‌ وظيفه‌ دانشمند اين‌ است‌ كه‌ اگر ممكن‌ باشد در پي‌ انجام‌ آزمايشهاي‌ قاطعانه‌ باشد و اگر ممكن‌ شد دست‌ به‌ چنين‌ آزمايشهايي‌ بزند.
من‌ نمي‌دانم‌ كه‌ آيا بايد درباره‌ تاريخ‌ نظريه‌ نسبيت‌ صحبت‌ كنم‌ يا نه، اما به‌هرحال‌ انحراف‌ نور در كسوف() سال‌ 1919 ميلادي‌ در انگلستان‌ مشاهده‌ شد. با اينكه‌ بعد از جنگ‌ جهاني‌ اول‌ بود، يعني‌ زماني‌ كه‌ كسي‌ حاضر نبود درباره‌ علم‌ آلماني، صحبت‌ كند - در حالي‌ كه‌ اينشتين‌ خود آلماني‌ بود - به‌ اين‌ آزمايش‌ بعنوان‌ آزمايش‌ قاطعانه‌ نگاه‌ كردند و نتايج‌ آن‌ بخوبي‌ براي‌ اينشتين‌ قابل‌ قبول‌ بود.
سكسل: اما عكس‌العمل‌ اينشتين‌ در بسياري‌ از آزمايشها اين‌ طور نبود. بنابراين‌ همانطور كه‌ يك‌ نظريه‌ اشتباه‌ مي‌كند، يك‌ آزمايش‌ هم‌ مي‌تواند اشتباه‌ كند. براي‌ مثال‌ درست‌ در دوران‌ ابتداي‌ اين‌ نظريه، آزمايشهايي‌ وجود داشتند كه‌ بكلي‌ مخالف‌ نظر او بودند ولي‌ چند سال‌ ديگر معلوم‌ شد كه‌ در اين‌ آزمايش‌هاي‌ مشكل، چيزي‌ اشتباه‌ بوده‌ است: نه‌ تنها نظريه‌ اشتباه‌ بود، بلكه‌ آزمايش‌ هم‌ اشتباه‌ بود. بنابراين‌ ابطال‌ به‌ اين‌ معني‌ نبايد از نظر دانشمند يا نظريه‌پرداز() بيش‌ از حد ساده‌لوحانه، نگريسته‌ شود و گرنه‌ بزودي‌ نظريه‌هايي‌ خواهد داشت‌ كه‌ بايد از آنها صرف‌نظر كند.
پوپر: البته، همانطور كه‌ گفتم، من‌ هميشه‌ بر اين‌ مسئله‌ را تأكيد كرده‌ام‌ اما به‌نظريه‌ من‌ انتقاد شده‌ است‌ كه‌ به‌ ابطال‌ بسيار ساده‌لوحانه‌ نگاه‌ مي‌كند. توماس‌ كوهن() هيچ‌ جايي‌ ننوشته‌ است: «پوپر ابطالگر ساده‌لوح‌ نيست، اما مي‌توان‌ با او چنين‌ رفتاري‌ داشت.» البته‌ كه‌ انسان‌ مي‌تواند با من‌ چنين‌ رفتاري‌ داشته‌ باشد. انسان‌ حتي‌ مي‌تواند با من‌ مثل‌ يك‌ قاتل‌ رفتار كند.
سكسل: قاتل‌ نظريه‌ نه. البته‌ انسان‌ مي‌تواند اين‌ سؤ‌ال‌ را مطرح‌ كند: وقتي‌ كه‌ ابطال‌ آنقدر پيچيده‌ شد، اگر انسان‌ در موارد معيني‌ آن‌را به‌ كار برد، آيا توصيف‌ مناسبتري‌ وجود ندارد؟ و آن‌ وقت‌ ما بايد به‌ توماس‌ كوهن‌ رجوع‌ كنيم‌ و ببينيم‌ كه‌ آيا اين‌ پديده‌ با انقلاب‌ علمي‌ بهتر فهميده‌ نمي‌شود؟

عزيزان ما را خوشحال خواهيد کرد در صورت داشتن هر گونه پيشنهاد در موردعلم‌ و فرضيهداشتيد از قسمت ارسال نظر ديدگاه هاي خود را براي ما ارسال فرماييد
برای دریافت ( تحقيق آماده درباره علم‌ و فرضيه ) کلیک فرمایید

تگ های مطلب

#علم , #فرضیه ,

فایل های که ممکن است نیاز داشته باشید

نظرات کاربران

نویسنده نظر : پادينا شهين - 1398/10/18 (11:35)
سلام تشکر ميکنم از سايت خوبتون که اين فايل را قرار داديد دانلود کردم بسيار خوبه
 
پاسخ پشتیبانی یکتا فایل
سلام نظر لطف شماست
 
برای ارسال نظر وارد سایت شوید