عنوان مطلب

ديتابيس آماده درباره داستان رمان

توضیحات کوتاه

ديتابيس آماده درباره داستان رمان دانلود بانک اطلاعاتي کامل داستان رمان

ديتابيس آماده در مورد داستان رمان يکي از کاملترين بانک اطلاعاتي دراين موضوع مي باشد که توسط فروشگاه يکتا فايل براي شما عزيزان تهيه شده است اين ديتابيس به صورت کاملامنظم دسته بندي شده و همچنين با قابليت تبديل و ويرايش نيز مي باشد

برای دانلود روی دکمه زیر کلیک کنید

ديتابيس آماده درباره داستان رمان

ديتابيس آماده درباره داستان رمان دانلود بانک اطلاعاتي کامل داستان رمان

ديتابيس آماده در مورد داستان رمان يکي از کاملترين بانک اطلاعاتي دراين موضوع مي باشد که توسط سایت یکتا فایل براي شما عزيزان تهيه شده است اين ديتابيس به صورت کاملامنظم دسته بندي شده و همچنين با قابليت تبديل و ويرايش نيز مي باشد

اگر شما هم برنامه نويسي اندرويد و يا برنامه نويسي براي کامپيوتر هستيد و يک برنامه در موضوع داستان نوشته ايد و حالا به دونبال يک بانک اطلاعاتي خام از پايگاه داده اي در مورد داستان رمان مي گرديد براي شما پيشنهاد مي شود تا اين ديتابيس عظيم رو به قيمت خيلي اندک از سایت یکتا فایل دانلود فرمایید و در برنامه خود استفاده کنيد

لينک دانلود محصول بعد حمایت از ما بصورت خودکار در منو کاربري شما قرار مي گيرد و مي توانيد با خيال راحت فايل دانلودی شده را دانلود فرماييد

توضيحات در مورد ديتابيس آماده داستان رمان به شرح زير مي باشد :

1. کامل بودن
2.دسته بندي منظم
3.قابليت ويرايش
4.تبديل شدن آسان به ديتابيس هاي ديگر
5..فرمت SqLite
6. داراي

داستان هاي که در اين ديتابيس داستان رمان قرار داده ايم به صورت زير است

همسايه گودزيلا
شيرين
دختر فوتباليست
آتيش پاره ها
کي گفته من شيطونم
خنگه ولي دوسش دارم
دانشگاه ديوونه ها
خانم زبون دراز
دانشگاه دختران شيطون
يک سبد عشق
فرار دردسر ساز
مهندسين اخمو و شيطون
آقا و خانم انتقام جو
آشپز باشي

اسکرين شات ديتابيس داستان رمان در فرمت SqLite

 اسکرين شات ديتابيس داستان رمان در فرمت SqLite
اين هم متن نمونه يکي داستان همسايگان گودزيلا :

همسايه گودزيلا قسمت 1

خلاصه رمان در همسايگي گودزيلا :

يه دخترشيطون و ديوونه به اسم رهاشايان…يه پسرشيطون به اسم رادوين رستگار…هم کلاسي هايي که سايه هم ديگه روباتيرميزنن…رهابه شدت ازرادوين متنفره واين تنفرباعث ميشه که واسه اذيت کردنش نقشه هاي مختلفي بکشه…البته اين وسط رادوينم ساکت نمي شينه و هرکاري مي کنه تاحرص رهارودربياره…اين نقشه کشيدناواذيت کردناوحرص دادناباعث ميشه که اتفاقاي خنده داري بيفته.
همه چيز خوبه وزندگي به خوبي مي گذره اما به دليل يه سري ازمشکلات،رها مجبورميشه ازخانواده اش جدابشه وتويه خونه ديگه زندگي کنه…اماباورودش به خونه جديد…عشقولانه…کل کلي..طنز…پايان خوش…قشنگه

نويسنده کتاب : نوشته آنيلا

-پاشو رها… بلند شو ببينم…چقدر مي خوابي دختر؟!پاشو!!…ديرشده!
اين ديگه کيه کله ي صبحي؟؟؟… انگار فکرم و بلند گفتم چون يارو بايه صداي مسخره ودرحاليکه اداي دختراي لوس و درمياورد گفت: ارغوان هستم…از آشناييتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدي شدو عصبي گفت:) پاشو ببينم…تومن و نمشناسي؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من…پاشو…ديرشده!
دهه…يه امروز و ميخواستيم کلاسارو بپيچونيم و نريما…اين خانوم اومده مارو باخودش ببره…چشمام و بازکردم و روي تخت نشستم کلافه گفتم:
-اه…اري…من حوصله دانشگاه ندارم!بيخيال شو.
– يعني چي حوصله دانشگاه نداري؟!
– يعني اينکه حسش نيست!بيخيال شو ديگه ارغوان.
– امروز باحسيني کلاس داريما!
– خب داشته باشيم.
– خب داشته باشيم؟!تومي فهمي داري چي ميگي؟دلت ميخواد سرمون و ببره بذاره رو سينمون؟
درحاليکه داشتم دوباره خودم و مي کردم زير پتو گفتم:اون هيچ کاري ازدستش برنمياد.
وچشمام و بستم.
– رها!!!اذيت نکن ديگه.پاشو!
– بيخيال شو!ديشب دير خوابيدم،خوابم مياد.الانم سرم درد ميکنه!
– چه غلطي مي کردي که دير خوابيدي؟!
همون طور که چشمام بسته بود و داشتم سعي مي کردم بخوابم،باشيطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازي مي کردم،نفهميدم زمان چجوري گذشت!عشقه ديگه!
ارغوان خنديد وبه سمتم اومد.پتو رو از روي سرم کنار کشيدوگفت:پاشو ببينم!خرخودتي…خدا پسِ کله هيچکي نميزنه که بياد بشه آقاي تو!
چشمام و بازکردم و باشيطنت گفتم:خيلي دلشم بخواد!دختر به اين ماهي!مثه پنجه آفتاب مي مونم.
ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعريف نکني،کي تعريف کنه؟!
خنديدم وگفتم:عزيزم من چه از خودم تعريف کنم،چه نکنم،تعريفي هستم!
– اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم!
بعداز گفتن اين حرف،درحاليکه داشت پتو رو جمع مي کرد،گفت:پاشو ببينم!مرده شوره ريختت و ببرن!ميدوني ساعت چنده؟!7:45!پاشو!پاشو بريم که امروز دخلمون اومده!
دهن بازکردم تا چيزي بگم که باچشم غره عصبي ارغوان روبرو شدم.واسه همينم،سريع ازروي تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ايکي ثانيه حاضروآماده بودم!!
يه مانتوي قهوه اي پوشيدم بايه شلوار جين قهوه اي سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و يه رژ خيلي ملايم زدم.ايناسرجمع 5 دقيقه ام طول نکشيد. روبه ارغوان گفتم:بريم؟؟!!
ارغوان سري تکون دادوگفت:بريم که دير شد!
باهم ازاتاق خارج شديم.خونه ماجوري بودکه براي بيرون رفت ازخونه بايد ازهال مي گذشتي واينجوري هرکسي توي هال ياآشپزخونه بود،مارو مي ديد.
مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن ديد،بايه لبخندمهربون روي لبش روبه ارغوان گفت:بالاخره تونستي بيدارش کني عزيزم؟!بياين يه چيزي بخورين بعدبريد!
ارغوان لبخندي زدوگفت:نه ديگه خاله مريم!ديرمون شده.
اشکان درحالي که داشت چاييش و سر مي کشيد،روبه من گفت:رها،امروز عصر بيام دنبالت يا باارغوان مياي؟!
نگاهي بهش انداختم وگفت:بااري ميام…
مامان چشم غره توپي بهم رفت وگفت:اري چيه دختر؟!ارغوان اسم به اين قشنگي داره،اون وخ توبهش ميگي اري؟!
روبه مامان گفتم:مامان بيخي! کله صبحي دوباره غلط تلفظي نگير!خانوم بودن باشه براي بعد!خداحافظ.
وبعداز گفتن اين حرف،خيلي سريع ازدرخونه خارج شدم و به حياط رفتم تامامان مهلت جيغ و داد کردن پيدا نکنه!
ارغوانم خداحافظي کردو باهم ازخونه خارج شديم.

وقتي رسيديم دانشگاه،يه ربع از کلاس گذشته بود. ارغوان باجيغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!ميمردي يه ذره زودتر پاشي؟!
بابي قيدي شونه اي بالا انداختم وگفتم:بيخي بابا!مثلا ميخواد چيکارکنه؟!
بي خيال به سمت در کلاس رفتم و در زدم…بااجازه حسيني وارد شديم.
استاد باديدن ما عينکش وروي بينيش جابه جا کرد ومعترض گفت:مي دونيد ساعت چنده خانوما؟؟!
با پررويي ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد… 8 وهيفده دقيقه صبح به وقت تهران.
کلاس يهو رفت رو هوا…
استاد باعصبانيت گفت: دير اومدي تازه زبونتم درازه؟؟!!
ازکوره دررفتم…زبون خودت درازه… مثل اين که يادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نيم ساعت تاخير داشته… نميخواستم چيزي بهش بگم اماحسيني رو کرد طرف بچه هاوگفت:مي بينين؟؟!!!دانشجوهايي مثه اين خانوم فقط بلدن مسخره بازي دربيارن و بس.
بااين حرفش رادوين(يه هم کلاسي فوق العاده مزخرف وديوونه که بامنم سره جنگ داره) گفت: بله استاد…متاسفانه همينان که وجهه ي مارم خراب کردن.
وبه سمتم برگشت وپوزخندي بهم زد…ديگه نفهميدم چيکار ميکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقاي حسيني فکر نمي کنيد که نيم ساعت تاخيرشما از 17 ديقه تاخير من بيشتربوده؟؟!!
اين ارغوان ديوونه هي نيشگونم مي گرفت وازم مي خواست که تمومش کنم.
حسيني که انتظار اين حرف وازمن نداشت گفت: من براي تاخيرم دليل داشتم.
– منم براي تاخيرم دليل دارم.
حسيني که ديگه نميخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چي بود؟؟!!
من چيزي نگفتم…سکوتم و که ديد روي کرد به بچه هاوگفت:اسم اين خانوم چيه؟؟!!
هيچ کس هيچي نگفت…حسابي خر کيف شدم…اصلا يه لحظه يه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کلاسيام دوسم دارن…داشتم همين جوري بايه لبخند از سر رضايت به تک تک بچه ها نگاه مي کردم که چشمم خورد به رادوين…پشت چشمي براش نازک کردم…اونم لبخند شيطوني زد…
درجواب استاد که گفت:هيچ کس هيچي نميگه؟؟
جواب داد: چرا استاد!!!!خانوم شايان هستن ايشون…خانوم رها شايان.
ورو کرد سمت من و دوراز چشم استاد چشمکي بهم زد وباحرکات لبش گفت: 0- 1 به نفع من…
چشم غره اي بهش رفتم.
استاد گفت:مي تونيد بشنيد خانوما اما شما خانوم شايان انتظار نمره نداشته باشين از من آخرترم.
پوزخندي زدم گفتم:ازاولشم ازشماانتظاري نمي رفت!
کلاس دوباره ترکيد وحسيني باگفتن ساکت يه سکوت مطلق ايجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بريم بشينيم وشروع کرد به درس دادن.
سرم به شدت دردمي کرد.طوري که چندباري سرم و روي ميز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچي فحش بلد بودم تو دلم باره رادوين کردم.پسره ي نفهم!خودشيرين لوس!حالا مثلا اين اسم م و نمي گفت،سرش و با گيوتين مي زدن؟!
تو طول کلاس حتي يه نگاهم بهش ننداختم… اما اون همش به من نگاه ميکردو پوزخند مي زد…حاليت ميکنم…صبر کن…چنان آشي برات مي پزم که يه وجب روش روغن داشته باشه آقاي رستگار!!!!! حالا ببين کي گفتم.

بعداز تموم شدن کلاس ورفتن حسيني، بي پروا به سمت رادوين رفتم که کنار چندتا از رفقاش(اميروبابک )نشسته بود…
اخم غليظي کردم و گفتم: کسي از تو نظر خواست که نطق کردي جناب رستگار؟؟!!
امير و بابک باتعجب من و نگاه مي کردن ولي رادوين سعي داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!! آخه احمق اون که داره من و نگاه ميکنه!!!! پسره رواني…
باعصبانيتي که توصدام موج ميزد گفتم:من دارم باتو حرف ميزنما…
چيزي نگفت.
– هوي باتوام…
– …
– کري؟؟!!
اين بار دستش و نزديک گوشش برد.بدون اينکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره اي به بابک گفت:بابک صداي وزوز مياد!ميشنوي توام؟؟!!
ديگه داشتم آتيش مي گرفتم… پسره عوضي کثافت… خواستم يه چيزي بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسي گفت:رها تورو خدا… بس کن…بيابريم.
ودستم و کشيد که از کلاس بريم بيرون…منم بدون اينکه مقاومتي کنم دنبالش رفتم. به در کلاس که رسيديم،به سمت رادوين برگشتم و تمام نفرتي و که نسبت بهش داشتم توي چشمام ريختم.جوري که صدام و بشنوه گفتم: اين دفعه 0-1 به نفع تو ولي آقاي رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زيادي تو بردن بازياي باخته دارم!!!
وبه همراه ارغوان از کلاس خارج شديم.

***********
– ارغوان همش تقصير توئه…اگه توي ديوونه اصرار نمي کردي منم نميومدم.باحسيني هم دعوام نميشد.اون پسره بيشعووورم اونجوري نميزد تو برجکم!!!
خيلي اعصابم خورد بود…دلم مي خواست برم رادوين و له کنم.پسره احمق…چطور به خودش اجازه داد اونجوري بامن حرف بزنه؟؟!!بيشـــــــــــــــ ــــعور.
ميکشمت…نه اصلا چرا يه دفعه اي بکشمت؟!! زجرکشت مي کنم.آره…اينجوري بهتره.تمام موهات و دونه دونه مي کنم…ازسقف آويزونت مي کنم.ناخنات و باانبر ميکشم.
درونم به من- آره.حتماهم تومي توني؟؟؟
من به درونم- چرانتونم؟؟!!!حاليت ميکنم آقارادوين صبر کن.
– زهي خيال باطل!!!!!
– ببينم تو طرفدار مني ياطرفدار رادوين؟؟؟!!!خفه اعصاب مصاب ندارم.
– اگه خفه نشم چي ميشه؟؟!!
– ميزنمتا.
– هه…خنديدم
من و مسخره ميکنه؟؟!!دستم و بردم بزنم تو دهنم که يهو عقلم اومدسر جاش.
منم خلما!!هي هي بادرونم دست به يقه ميشم.يعني چي؟؟مردم چي ميگن؟؟!! زشته. يکي تواون وضعيت من و ميديدا فکر ميکرد متعلق به تيمارستانم اونم توببخش بيماري هاي حاد!والا.
ارغوانم حتما همين فکرو کرده بود چون زل زل نگام مي کرد.
آخ…سرم…اصلا حواسم به اين سردرد مسخره نبود. از دست نگاه هاي خيره ارغوانم داشتم ديوونه ميشدم.عصبي نگاش کردم و گفتم: چيه؟؟!!خوشگل نديدي؟
ارغوان باخنده- خوشگل ديدم.خوشگلِ ديوونه نديدم.توبا خودتم درگيريا!!!چراخودت و ميزني؟؟
اخم غليظي کردم و گفتم: اين خوددرگيريا از صدقه سري شماس.مگه ميشه آدم يه رفيق ديوونه مثه تو داشته باشه وسالم بمونه؟؟!
ارغوان هيچي نگفت وفقط خنديد.
– روآب بخندي.هي هرچي من ميگم ميخنده. پاشو بريم.
ارغوان خندش و جمع کردوباتعجب گفت: کجا؟
– خونه پسرشجاع.خونه ديگه گاگول.
اخمي کردوباعشوه تکوني به سروگردنش داد وگفت: گاگول خودتي.من ميخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سلامت!
اينم دوسته من دارم؟ کله صبحي جيغ جيغ راه انداخته من و آورده تو اين جهنم دَره حالا ميگه بروبه سلامت!
باکدوم ماشين؟!اشکانم که الان سرکاره.بهش زنگ بزنم ميکشتم!اي توروحت ارغوان.لااقل ميگفتي ميخواي من و قال بذاري ونبري،ازاولش يه فکري به حال خودم مي کردم.
همون طورکه ازش فاصله مي گرفتم گفتم: باشه اري جون.دارم برات منگل.
ارغوان خنده بلندي کردوچيزي نگفت!
آره ديگه،اون نخنده کي بخنده؟!

حتي برنگشتم نگاهش کنم.به راهم ادامه دادم.نميدونستم به اشکان زنگ بزنم يانه!اشکان
تويه شرکت سخت افزارکامپيوتر کار مي کرد.مهندس کامپيوتر بود.
نگاهي به ساعتم انداختم.10 بود. ساعت اوجِ مشغله کاري اشکان!شانسه من دارم؟!خره توي شرک شانسش ازمن بيشتربود والا.لااقل اون يکي و پيداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چي که 23 سالمه اماهنوزم ول معطلم؟
همين جوري يه ريز، زير لبي به خودم فحش مي دادم.سردردمم که ديوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد مي ترکيد…براي اينکه اعصابم آروم بشه رفتم روي يکي از صندلي هاي نزديک به در ورودي دانشگاه نشستم ومشغول جمع کردن افکارم شدم.
خب من که پياده نمي تونم برم.يعني هيچ رقمه راه نداره.پام درد مي گيره بيخيال بابا. خب تاکسي مي گيرم؟!نه…خوشم نمياد هي وايسه اين و اون و پياده کنه.خب دربست بگير.نه نميخوام از تاکسي خوشم نمياد.کرم داري ديگه.مثلاالان داري کلاس مياي؟!!باتاکسي بري،واست کسرِشانه؟!!نه باباکلاس چيه؟!!کسرِشان کجابود؟!!حسش نيست باتاکسي برم…اگه باتاکسي برم مجبورم يه مسافتي وپياده طي کنم!!همون گزينه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تر بود. ميدونستم بايد کلي التماس کنم اما راهي جزاين نداشتم.
گوشيم و ازتوي کيفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عميقي کشيدم وسعي کردم لحن آدماي مريض و بگيرم بَلکَم دلش به حالم بسوزه.
ديگه داشتم نااميد مي شدم که سرِ هشتمين بوق برداشت:
– چيه؟چيکارداري؟
– عليک سلام.
– سلام.چيه رها؟کاردارم زودبگو.
بالحن لوسي که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکـــــــان!!!!!!
اشکان درحاليکه سعي مي کردجلوي خندش و بگيره وبا لحني شبيه من گفت:بَعلــــِـــه؟؟!
– هيچ ميدونستي که من چقدر تورو دوس دارم؟
خنديدوگفت: چي ازم ميخواي؟
لبخندي زدم.آفرين اشي الحق که دادش خودمي. زود حق مطلب و گرفتي.باريک ا… به تو!
خيلي سريع وتند گفتم:بيا دنبالم.
– امرِ ديگه؟!
– نه فقط همين!
خنديد وبعداز يه سکوت کوتاه گفت:
– خب ديگه کاري نداري قطع کن، من کاردارم.
– چيه هي ميگي کاردارم کاردارم؟!داري که داري داشته باش.خوش به حالت.به جاي اين که پز کارداشتنت و بهم بدي پاشو بيادنبالم.
– رها زبون آدميزاد حاليته؟!کار دارم!!
– اشکان اذيت نکن ديگه.
– وايسا بببينم مگه تو قرارنبود باارغوان بياي؟
– چرا ولي يه مشکلي پيش اومد.
– چه مشکلي؟
– بعداميگم بهت.تو جاي اين حرفا بيا دنبالم.
– رها ميگم کاردارم.فارسي حرف ميزنما!!
درحاليکه سعي ميکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکاني…قربونت برم…الهي من فدات شم…اشکاني بياديگه. جونه رهاحالم بده.سرم داره ميترکه.حالم اصلا خوب نيست.دستام يخ کردن.رنگم پريده.چشمام…
اشکان باخنده پريدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همين جوري پيش بري يه طاعوني چيزي به خودت مي چسبوني و به ديارباقي مي شتافي.
– اشکان مياي؟؟
– آره.دارم ميام يه ربع ديگه دم دردانشگاتونم.
درحاليکه سعي ميکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جيغ خفيفي کشيدم و ازپست گوشي اشکان و بوس کردم.
– واي اشکان عاشقتم!
اشکان باخنده- مابيشتر.دارم ميام باي.
– باي.
گوشي وکه قطع کردم يه لبخند اومدروي لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاييم گفته بودم!من فقط سرم دردميکنه.نه صورتم يخ کرده نه رنگم پريده…چه خلم من!
پاشدم برم دم در که يه صدايي سرجام ميخکوبم کرد:
-چه تحويلم مي گيري اشکان جون و!!!
اِي بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه يه ذره ديگه زر زر مي کردباخاک يکسانش مي کردم.

خوشحال خواهيم شد در صورت داشتن پیشنهاد در مورد ديتابيس داستان رمان داشتيد از طريق ارسال نظر ديدگاه هاي خود را براي ما ارسال فرماييد در کمترين زمان ممکن به پیشنهادات شما عزيزان پاسخ داده خواهد شد

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ديتابيس آماده درباره داستان رمان”

دسته: برچسب: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
ads
ads